شاید امروز باید میرفتیم همون جایِ همیشگی بالایِ بلندی و بلند بلند میخندیدیم، پشمک چوبی میگرفتیم و سوار تله سیژ میشدیم و کلی حرفهایِ رنگی میزدیم، بعدشم میرفتیم تجرشُ بازارُ بی آبرو میکردیم و با کلی کیسه توو دستمون برمیگشتیم و میرفتیم میشستیم سید مهدی آش شله قلمکار میخوردیم، بعدشم میرفتیم کافه پینک، کیک شکلاتی میگرفتیم و دُنگامونو سوا میکردیم بعد هول هولی میرفتیم خونه و سفره هفت سین میچیدیمُ سَرِ چیدمانش دعوا میکردیم...
امروز کنار این شیشه با دستهایِ پر نقش و نگار از سوزنها وایسادی و به افق نگاه میکنی... آسمونُ نگاه میکنیُ میگی روزِ آسمونیا مبارکــ... نگاهت میکنمُ میگم مامانم، آسمونَمـی...نفس بکش...روزهای قشنگی منتظرمونه...پلکــ میزنیمُ همه این لحظه ها تموم میشه...
دختر آلبالوها...
ما را در سایت دختر آلبالوها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1396 ساعت: 21:41