بازی میکردیم...باهم...با تمامِ وجود میزدم...تق تق...با دستانم در دستانش...یکدفعه نگاهم غرق شد...غرق در بازی؟؟؟؟نع!!!غرقِ در او...دستانم از ضربه هایش سِر شد...صورتم از سیلی هایش سر شد...نگاهم میکرد و میگقت یاسی بزن...یاسی بازیه ...بزن...دستاتو بکش عقب...سیلی میخوری هِی...یاسی بزن....بزن....من کجا بودم؟؟؟؟لحظه ای سفرکردم به گذشته...به بیمارستان...به زمانی که از کما برگشتمو آدمها مدام اسممو صدا میکردن...برگشتم به حال...کسی جلوم بود که باید...کسی که تمامِ من است...کسی که سیلی هایش از نوازشهایِ دو عالم هم شیرینتر بود...کسی که نگاهش از زیباترین منطقه هایِ سرسبزهم اعجاب انگیز تر بود... کسی که صدایش زیباترین موسیقیِ جهان بود...کسی که دستهایش...کسی که کلامش...کسی که ...کسی که....واااااای....همینه...یه آغوشِ یهوییِ گرم توو تمومِ اون لحظه ها و یه کلمه ازش ... که ای جووووونم.... که یاسمنم...یاسمنم....یه بوسه گرم... یه نگاهِ دلنشین...یه پرواااااااز...یه یاسامِ دیگه...یه شروع...یه سومیش توو هفدهمین کوچه از سیف ترین خیابون توو پونزدهمین روز از آخرین ماهِ سالِ نودو پنج...همینه...امسال،آخرین سالِ کابوس...امسال خورشید توو مردمکمون جون میگیره....آره ...دُرُسته....دُرُستیم... دختر آلبالوها...
ما را در سایت دختر آلبالوها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:46