منِ یاس عوض شده... میگه ما داریم رشد میکنیم کنارِ هم...راس میگه❤️

خرید بک لینک
کلافه بووود توو شلوغیایِ خیابون...نگاه ها اذیتش میکردن...سرش پایین بوود...یه وقتایی چقدر زیر چشمی نگاه میکرد...راه میرفتم و دیدم از جمع جدا شدم ..برگشتم دیدم گم شدم..با ارغ حرف زدم تلفنی گفت امیرسام با تواِ؟؟؟گفتم مگه با شما نبود؟؟؟گفت نه،پس الان برمیگردیم اونجا پیداش کنم..هول شدم،عین دیوونه ها توو جمعیت دنبالش بودم،قبلشم گفت گوشیش خاموش شده..یهو دیدم پیداش کردن بچه ها...نمیدونم ... هول بودنم چه علتی داشت...تصویرِ توو ذهنم از کابوسِ اونشبه که مونده هنوزیا نه...منِ یاس عوض شده...یه ترسهایی اومده توو وجودش...عینِ یه وحشتِ ترسناک...گم کردنِ کسی که نباید نباشه...این باید ها و این نبایدها..این ترسها ... خوبه؟؟؟بده؟؟؟؟ نمیدونم...جذابه؟؟؟شیرینـه؟؟؟نمیدونم...پونزدهمین روز از آخِرین ماهِ سالِ ٩۵توو وَنِ یه پیرمردِ عجیب،به سمتِ خونه آر.می.ناون:آخرین سال کابوسمن:چی شدء؟؟؟ اون:امسال میخوام تو مردمکم جاى ماه خورشید باشه .اینجورى آره جاى اینجورى نهبیشتر نمیخوام جاى کمه....... دختر آلبالوها...

ما را در سایت دختر آلبالوها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 1:46

صفحه بندی